X
تبلیغات
رایتل
وبنوشته های ناتور و دکمه گم شده
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1383
اینک تو آرام و بی دغدغه خفته ای، و باد آواز می خواند
باد، انگار که ستاره ها را جابجا می کند
باد، دریا را زنده می کند.درختان را.چمن را.گندمزارها را.
باد، وقتی لت باز دری را به لت در بسته می کوبد، پنجره ای را می لرزاند، گلدانی را می اندازد، در دهلیزی می پیچد، خبر از حرکت در بی زمانی می دهد
تو باید باد، برف، باران، آفتاب، درختان، چشمه ها، کوه ها و همه ی بوته های خار را دوست داشته باشی تا زندگی را دوست داشته باشی، تا عشق را...

................................................................................................................................

امروز بیست سال و سه روزم شد...منظورم این بود که سه روز پیش تولدم بود!
از وقتی که کوچولو بودم خیال می کردم یه آدم بیست ساله یعنی یکی که تو زندگیش به یه جایی رسیده...یا لااقل بزرگ شده...خب حالا فهمیدم که اینطوری نبوده!!
فکر میکردم تولد بیست سالگیم روز هیجان انگیزی باشه، ولی یکی از معمولی ترین روزای عمرم بود شایدم معمولی ترینشون!
آره دیگه، خلاصه از همون حرفایی که همیشه میزنن...اینطوری بود که بیست سال پیش توی یه روز گرم تابستونی ناتور به دنیا اومد! همون موقع هم بود که دکمه اش گم شد...البته بعدنا که فهمید گمش کرده کلی گشت و گشت و گشت تا یه روزی بالاخره پیداش کنه! 

تنها اتفاق دوس داشتنی که به خاطر تولدم افتاد این بود که عالیجناب برگشت
هر چقدرم که به نظر بقیه آدمای دنیا داشتن یه اسب آبی نجیب به عنوان یه حیوون خونگی خنده دار و مسخره و احمقانه و باورنکردنی برسه، چیزی که الان برام مهمه اینه که عالیجناب دوباره اینجاس و این یعنی اینکه من دوباره تنها نیستم...این یعنی بهترین هدیه تولد دنیا !

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 169923


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها