X
تبلیغات
رایتل
وبنوشته های ناتور و دکمه گم شده
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 11 آبان‌ماه سال 1382
احمقای خنگ نمیفهمن
همش میگن دیگه نیستی
هی گریه زاری می کنن
چرا نمی خوان قبول کنن
من قرار بود یکشنبه بیام دیدنت
خودم باهات حرف زدم
به صورت مهربونت نیگا کردم
دست گرمتو گرفتم تو دستم
حالا عین بیشعورا هی میان میگن دیگه اون دستا سرد سرده
میگن دیگه چشات نمیبینه
منو تا اون سر شهر بردن میگن این خونه ی جدیدشه
یه تن سرد بی روح کوچولوی مریضو نشونم میدن و میگن اینه
همشون احمقن
همشون زر مفت میزنن
میدونم که کافیه گوشی تلفنو بردارم و شماره بگیرم...۶...۸...
تو مثل همیشه با زنگ دوم یا دیگه نهایتش سومی گوشی رو برمیداری
میگی سلام دخترم...سلام خانوم...دختر خوشگله حالش چطوره....
اونوقت این احمقا میگن اگه شماره بگیری دیگه اون نیست تا جوابتو بده
هی میگن گریه کن گریه کن
من خودم اون جنازه هه رو دیدم
تو نبودی
حتی وقتی کردنت تو خاک
وقتی روتو زدن کنار
بهم گفتن نگاه کن خودشه
ولی تو نبودی
تو نبودی
تو هنوز همون گوشه آروم تو رختخوابت نشستی و زل زدی به این گوشی تلفن تا یکی زنگ بزنه و حالتو بپرسه
اون تو نبودی
اون مامان بزرگ من نبود لعنتیاااااااااااااااااااااااا 

       
                         

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 169926


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها